تبلیغات
آموزش زبان انگلیسی - من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو
http://learningcenter.persiangig.com/header.gif
 
  خوراک | RSS
 خوراک وب


تماس با ما

 
* نام و نام خانوادگی:  
 
* آدرس ایمیل:  
 
موضوع پیام:  
 
*پیام:  
 


  پیوندهای روزانه


به مرکز آموزش زبان انگلیسی خوش آمدید

 
سلام دوست عزیز! از این که از میان انبوه سایت های آموزش زبان انگلیسی ، سایت ما را انتخاب کرده اید متشکریم. سعی ما بر آن است تا با فراهم کردن منابع آموزشی ( بسته های آموزشی ، کتاب های الکترونیک وایمیل های آموزشی ... ) ، در یادگیری و تقویت زبان انگلیسی شما سهیم باشیم. البته ، این تلاش و پشتکار شماست که متضمّن این موفقیت خواهد بود. از شما برای پیوستن به خانواده بزرگ مرکز آموزش زبان انگلیسی دعوت به عمل می آوریم.

   

   من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو
سه شنبه 23 آذر 1389  نویسنده : هدی م  نظر دهید!

آنقدر از این داستان نادر ابراهیمی لذت بردم که حیفم آمد آنرا با شما  دوستان عزیز تقسیم نکنم.


http://irancartoon.ir/news/archives/pjcartoon.jpg
- Hide quoted text -

من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.

مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند،‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند.
برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟ ‌دلم می‌خواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا... نمی‌دانم... کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.

خب راست می‌گویم دیگر . نه؟

پدرم می‌گوید:‌ قلب، مهمان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...
قلب، راستش نمی‌دانم چیست، اما این را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خیلی خیلی خوب است ـ برای همیشه ...
خب... بعد از مدت‌ها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم...

اما...

اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز هم نصف قلبم خالی مانده...
خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می‌رسید و قلبم را به هر دوتاشان می‌دادم؛ به پدرم و مادرم.
پس، همین کار را کردم.
بعدش می‌دانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم ، توی قلبم، مقداری جای خالی مانده...

فورا تصمیم گرفتم آن گوشه‌ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم:
برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم، یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم...
فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر می‌شود؟
اما وقتی نگاه کردم،‌خدا جان! می‌دانید چی دیدم؟

دیدم که همه این آدم‌ها، درست توی نصف قلبم جا گرفته‌اند؛ درست نصف ـ با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. و هیچ گله‌یی هم از تنگی جا نداشتند....
من وقتی دیدم همه‌ی آدم‌های خوب را دارم توی قلبم جا می‌دهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت... هرچی کردم جا نگرفت... دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا می‌گرفت، صندوق بزرگ پول‌هایش بیرون می‌ماند و او، دَوان دَوان از قلبم می‌آمد بیرون تا صندوق را بردارد...

http://img.tebyan.net/big/1388/04/1131491646520601316415518824541118010455.jpg

نادر ابراهیمی



  آرشیو


  جستجو در سایت



  آمار زنده سایت

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


« ارسال برای دوستان »
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:

 


  لینک سرا
· مرکز مشاوره افق
· دانلود کتاب
· وبلاگ انگلیسی سامی یوسف
· آمار لحظه ای جهان
· آموزش کامپیوتر
· گروه الهه موفقیت
· بانک عکس ایرانیان
· پایگاه تفریحی ایرانیان
· بروزترین سایت تفریحی

:: کلیه حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق به این تیم اینترنتی می باشد ::

Theme Dseigned By : Shirazihaa.Com